مرادی که اخیرا مجموعه داستان «صدای جیرجیرکی یک زن» را روانه بازار کتاب کرده، درباره زادگاهش و تاثیر فضاهای روستایی در آثارش میگوید: «هرسین برای من شهری است با تاریخی باستانی با مکانها و رودخانهها و باغها و روستاهای جذاب که شکلی سورئالیستی دارد. من از این شهر مینویسم، چرا که فکر میکنم بخشی از هنر ناب در ادبیات اقلیمی اتفاق میافتد. هرچند که انگار ادبیات اقلیت ناب، برای اقلیتی خاص نوشته میشود». تاکنون پنج مجموعه شعر به قلم او منتشر شده و علاوه بر این؛ چهار مجموعه داستان را به انتشار رسانده که عبارتند از: «باجی» -چاپ سوم- «طعم گلهای پریوش»، «راویان معتبر» و «صدای جیرجیرکی یک زن». علاوه بر این کتابها مجموعه داستان «تافت مو» او نیز از انتشارات داروگ مجوز چاپ گرفته و برای نمایشگاه کتاب ۱۴۰۶ منتشر خواهد شد. مرادی همچنین بهتازگی رمان خود را به اسم «دلالها» به پایان رسانده است و برای اخذ مجوز انتشار اقدام کرده است. به بهانهی انتشار جدیدترین مجموعه داستانش، با او به گفتوگو نشستیم که در ادامه میخوانید.
** من نعمت مرادی را با مجموعه داستان «باجی» میشناسم؛ با روایتهای تودرتوی زنانه که ریشه در داستانهای هفت پیکر و پیشتر هزار افسان و هزارویک شب داشته که شوربختانه به دلیل کوتاهیها ما، به پای عربها نوشته شده است. خواستم بپرسم افزودنیها و کاستنیهای این مجموعه داستان «صدای جیرجیرکی یک زن» چه تفاوتی با مجموعه داستان باجی دارد؟
تفاوتها که زیاد است، اما من به یکی دو مورد آن اشاره میکنم. زمانی که در هرگوشه دنیا، از یک روستای کوچک پنجاه نفره گرفته تا بزرگترین شهرهای دنیا، علم و فرهنگ و آگاهی به صورت شناختی و درست وجود نداشته باشد، یا اگرهم وجود داشته باشد، بیاید و به صورت ناقص پیکره نحیف خود را نشان بدهد، آن خرده فرهنگهای کوچک و آن فرهنگهای کلان، دست به دامن خرافات میشوند. خرافات هم، همیشه مواجهه انسان با یک پدیده مقدس کاذب است که در بطن آن فرهنگ به شکل نمایان و برجستهای خود را به رُخ میکشد و مردم آن جامعه و فرهنگ را به دنبال خود میکشد. به طور مثال مواجه انسان با خدایان برساخته و دروغین، با ارواح، با جن و پری و شیاطین و در طول تاریخ مواجهه انسان با اتفاقات ماورالطبیعه. از این زاویه که نگاه کنیم بحث اصلی مجموعه داستان باجی، بحث همین خرافهپرستیها و سنتهای غلط و باورها و کهن الگوهاست که در بطن آن جامعه قبل از انقلاب در حال رخ دادن بوده است. باجی به عنوان یک جن که نماد پلیدی و تبهکاری است با کدخدا که نماد عقلانیت و قدرت حاکم بر آن روستا است همکاری میکند. در یک سیستم فاسد، باید باجی به عنوان یک کاراکتر وجود داشته باشد که خرافات و خشونت، بخش جدایی ناپذیر آن فرهنگ باشد. بسیاری از این باورهای نادرست، محصول زمانی و مکانی آن فرهنگ است. همین الان هم وقتی فضای مجازی را بازمی کنی با همین آدمهای فالگیر و پیشگو روبرو میشوی که هزاران دنبال کننده دارند و پولهای زیادی بابت این مسأله از مردم عام میگیرند و آنها را تلکه میکنند. باجی برخاسته از همین فرهنگ عامی و همین آدمهاست، همین آدمهای که برخاسته از یک فرهنگ عام مریض که بخشی از آنها به دنبال خرافهپرستی اجتماعی هستند و دنباله رو یک مشت آدم فالگیر و یک عدهای از آنها به دنبال خرافه پرستی دینی و همین پیشگوهای دروغین مذهبی. اما مجموعه داستان صدای جیرجیرکی یک زن، پر از ایدههای ساختار شکن است. ایدههایی از جنس زندگی پست مدرنیستی. ایدههایی که خشم و خشونت فردی و خشم و خشونت اجتماعی در آن موج میزند. این مجموعه داستان مخاطب را با روانهای سادیستی روبهرو میکند. داستان اول این مجموعه یعنی داستان کوتاه تاقوک، نمونه همین مقوله است. این داستان دارای بن مایههای اسطورهای است که در زیر لایههای پنهان آن همان خشونت و دیدگاه روانکاوانه فروید در مورد عقده ادیپ موج میزند. ما همیشه بهرغم تنوع فرهنگها و اختلافات درون فرهنگی، برخی از بن مایههای اسطورهای در میان اقوام مختلف، مسألهای مشترک است. یکی از همین مسائل بحث پدرکشی و اسطوره است. داستان کوتاه تاقوک مواجهه انسان باهمین روان سادیستیاش است. در مابقی داستانها هم تفاوتهای در نوع انتخاب راویها و فرم روایی و انتخاب نوع زبان و کنشهای شخصیتها به گونهای دیگر است.
** نعمت مرادی در تهران زندگی میکند، اما چرا گوهر داستانهایش، به جهت فضا و مکان، شهر هرسین است؟
من بیستوپنج سالی میشود که در تهران زندگی میکنم اما زائیده شرایط اقلیمی و جغرافیای خاصی هستم. من متولد یکی از روستاهای کاکاوند از توابع شهرستان دلفان هستم. اما از یک سالگی در شهرستان هرسین زندگی کردم. شهرستانی از توابع استان کرمانشاه. اصالتی لک زبان دارم. با شرایط اقلیمی و جغرافیایی لرها و لکها و کردها، آشنایی بسیاری دارم. پس با شناختی که از این اقلیم وجغرافیا دارم، شخصیتها و فضا و مکانی که برای داستان هایم انتخاب میکنم به همین اقلیم برمیگردد. خیلی از نویسندهها هم، به ادبیات اقلیمی و روستایی همیشه چشم وگوشی داشتند و در موردش نوشتهاند، چراکه در ادبیات اقلیمی روستایی، نویسنده ابزارهای خوبی از سنتها و باورها و کهن الگوها و خرافات و افسانهها و دیو و جن و پری در چنته دارد. فضا و مکان روستاهای غرب کشور همیشه برای من فضایی سورئالیستی و رئالیسم جادویی داشتهاند. از نویسندههای که به ادبیات اقلیمی روستایی پرداختهاند میشود صادق هدایت، محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی، احمد محمود، امین فقیری، صمد بهرنگی، منصور یاقوتی، علی اشرف درویشیان، محمدرضا صفدری، اکبررادی، محمودطیاری و... اشاره کرد.
در مورد شهرم هَرسین هم باید بگویم. همه انسانها پرورش یافته محیطهای متفاوتی هستند و ادراکشان را از آن محیط، مابین خاطراتی که برای همدیگر تعریف میکنند، بیان میکنند. من هم شبیه دیگران ادراکم را آزآن محیط و اتمسفر و مکانها و شخصیتهای که دارد، مینویسم. ادبیات اقلیت، در قبل از انقلاب بهتر رشد کرد. ادبیات اقلیمی روستایی سالهای ۱۳۴۰-۵۰ زادهی شرایط اجتماعی و باورهای روشنفکری خاصی بود که از اصلاحات ارضی و تبعات آن ناشی میشد. در این سالها بخش عمدهی ادبیات روستایی حاصل سفرهای هیجانانگیز نویسندگانی بود که بهعنوان معلم یا پزشک روانهی روستاها میشدند. هرسین برای من شهری است با تاریخی باستانی با مکانها و رودخانهها و باغها و روستاهای جذاب که شکلی سورئالیستی دارد. من از این شهر مینویسم، چراکه فکر میکنم بخشی از هنر ناب در ادبیات اقلیمی اتفاق میافتد. هرچند که انگار ادبیات اقلیت ناب، برای اقلیتی خاص نوشته میشود.
** دوستدارید کمی درباره دوران کودکیتان توضیح دهید؟
کودکی دردناکی داشتم؛ هم از لحاظ مالی و اقتصادی و هم از لحاظ عاطفی. از لحاظ مالی که واقعا اوضاع خوبی نداشتیم. زندهیاد پدرم بنا بود به زور هم میتوانست شکم چهارتا بچه را سیر کند. اما مرد تلاشگر و مقاوم و زحمتکشی بود. خیلی قدرتمند و توانا بود. اما از لحاظ عاطفی، من دقیقا با پدرم مشکل داشتم. اولین مشکل هم فقدان احترام بود. چرا که من بچه درسخوان و زرنگی نبودم؛ همیشه توی درس ریاضی لنگ میزدم و تجدید میشدم. همین حالا هم از ریاضی و چهارچوبهاش و تمام قواعد و فرمولها و معادلههاش متنفرم. شاید یکی از دلایل مهمی هم که باعث شد من به سمت ادبیات و سینما کشیده شدم، همین مسأله بود؛ یعنی نوشتن و به هم ریختن تمام قواعد و ساختارها. البته همین امر باعث شده بود که داخل خانواده نادیده گرفته بشوم. منزوی بودم و از همه کس و همه چیز میترسیدم. مخصوصا دستی که به سمت بالا میرفت و صورتم را نشانه میگرفت. من محصول همین خشونت هستم. کارگری کردن و میوه فروختن، ضایعات خریدن و چرخیدن داخل کوچه پسکوچهها و نصف روز درس خواندن، با احساسات من همخوانی نداشت. سیگار فروشی کردن دور میدان لک هرسین با یک صندوق چوبی و واکس زدن برای دیگران، از همه افتضاحتر بود. تنها چیزی که باعث دلخوشی من بود کتاب و فیلم بود.
** درمجموعه داستان «صدای جیرجیرکی یک زن» و نیز مجموعه داستان «باجی»، رویکرد به اسطوره دیده میشود. در مجموعه داستان باجی از دژضحاک سخن میرود و در مجموعه داستان جدید، مخاطب با سهگانه کاوسخان و سوداوه و سیاوخش روبرو میشود. شما خواستهاید برای داستان پارسی، عقده ادیپ بتراشید! تا چقدر این کار در ادبیات داستانی ما شدنی است، با آگاهی به اینکه در شاهنامه پسرکشی اتفاق میافتد نه پدرکشی؟
به نظر من هر کاری به وسیله تخیل در ادبیات شدنی است. خود تخیل بر دو دسته تقسیم میشود. تخیل واقعی و تخیل غیرواقعی. گاهی وقتها وقتی به تماشای یک انیمه یا انیمیشن مینشینیم با جهانی غیرواقعی روبرو میشویم که اشیا و حیوانات در آن حرف میزنند و با هم دیالوگ دارند. داستان کوتاه «خانه روشنان» گلشیری از این دست داستانهاست. وقتی میخوانیم حضور غیرمعمول اشیا در متن، با زبان و فرمی پیچیده یکی از بهترین بدعتهای داستان نویسی عصر معاصر است. پس در داستان و شعر و کلاً هنر، تخیل به عنوان یکی از مولفههای اصلی، نقشی تعین کننده دارد. در این داستان کوتاه، من هم از تخیل واقعی بهره بردهام و هم از تخیل غیرواقعی. و اینکه چرا در داستان «تاقوک» به سراغ شاهنامه رفتم باید عرض کنم که شاهنامه برای من پر از ایدههای خلاقانه است؛ ایدههای که میشود نابترین داستانها را از درونش بیرون کشید و استخراج کرد. شاهنامه منبع الهام است. من واقعا وقتی شاهنامه را میخواندم، تن و بدنم میلرزید. سیاوش در شاهنامه یکی از شخصیتهای تحسینشده و محبوب است. او نهتنها کودکی سختی داشت؛ بلکه در جوانی نیز اتفاقات تلخی را پشت سر گذاشت که همگی از خیانت و دروغ و سیاست سرچشمه میگرفتند. برای همین هنوز هم در فرهنگ و خاطر ایرانیان از او به عنوان شخصیتی مظلوم که به ناحق کشته شد یاد میشود.
من از شاهنامه و این شخصیتهای سهگانه الهام گرفتم اما ایده و موضوع و داستان خودم را روایت کردم که ممکن است در برخی خرده روایتها هیچ ارتباطی با شاهنامه نداشته باشد. مکان و زمان در داستان تاقوک کاملا تغیر کرده است. حتی نوع نگاه من به پیکره اسطوره در این داستان تغیر کرده است. اگر در شاهنامه پسرکشی اتفاق افتاده است، من با یک آشنایی زدایی در بطن موضوع که در کلیت داستان و روایت انجام دادهام میتوانم به وسیله ایده و موضوعی که تعین کردهام از آن چهارچوب عبور کنم و تبدیلش کنم به پدرکشی. هر چیزی در هنر قابل تغیر است. به قول مارکس«هرآنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود».
** چرا اسم این مجموعه داستان را «صدای جیرجیرکی یک زن» گذاشتهاید؟ چه چیزی را در این اسم شایسته دیدهاید؟ به گمانم اسمهای بهتری در این مجموعه داستان وجودارد؛ همچون تاقوک یا هیچکس.
معمولا اسم داستان اگر یک اسم اورجینال باشد و اگر در بین مخاطبان جا بیفتد، سالهای سال تکرا میشود. اسم معمولا از بطن خود داستان گرفته میشود. اسم مجموعه داستان یا رمان به نظر من باید با شخصیت یا شخصیتهای داستان همخوانی داشته باشد. انتخاب این اسم برای من هم همینطور اتفاق افتاد. یعنی با روانپریشی خاصی که شخصیت و زبان تکه تکه و فضای موجودی که داستان دارد، کاملا انتخاب درستی بوده است؛ حتی برای اسم کل مجموعه. که به شخصیت داستان و به کل به اتمسفر داستان میخورد. و اینکه چرا اسم تاقوک و هیچکس را انتخاب نکردم؛ دلیل کاملا واضحی برایم داشت، تاقوک از لحاظ زیباشناسی کلمه، به نظرم کمی زمخت میآمد. و اسم هیچکس را برای رمان تازهام گذاشتهام که همین داستان کوتاه هیچکس که در مجموعه هم آمده است، تبدیل به یک رمان شده است و نوشتنش هم به پایان رسیده. گاهی انتخاب اسمهای استعاری میتواند انتخاب درستتری باشد. صدای جیرجیرک مخصوصا در شب برای من شگفتانگیز است. باید عرض کنم که یکی از شگفت انگیزترین واقعیتهای جیرجیرک این است که اندامهای شنوایی آنها نه در سر، بلکه در شکمشان قرار دارد. بیشتر جیرجیرک ها، با ساییدن پایهای عقبی خود بر بالهای جلویی خود، به صداهای ویژهای میرسند. زبان راوی در این داستان، ریتم ممتدی دارد. ریتمی که مرا یاد صدای جیرجیرک میانداخت. حالا بحثهای نمادیناش بماند.
** داستان کوتاه تاقوک، داستانی سورئالیستی است، با زبانی کاملا شاعرانه؛ بهویژه سرآغازش. نمیگویم این داستان برگرفته از سه قطره خون صادق هدایت است، اما یک جورهایی این دو به هم نزدیکاند. اگرچه شما با بردن داستان به درگاه اسطوره و اسطورهشکنی، کوشیدهایدکرانهای نو بیافرینید. این نهشته را لطفا بیشتر برگشایید؟
من با این جمله شما کاملا مخالفم که میگویید، این دو داستان به هم نزدیک هستند. من هیچ نزدیکی خاصی بین زبان و فرم و محتوای آنها پیدا نکردم. مگر شباهتی در ساحت استفاده از خودآگاه و ناخودآگاه که در جاهای از داستان تاقوک از فضای واقع گرایی دور میشود و باعث ایجاد روایتی غیرمعقول و روان گسیخته میشود. آنجایی که شخصیت کاووس خان مقابل آینه قرار میگیرد. در داستان سه قطره خون ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﺯﺍ ﺍﺣﻤﺪ ﺧﺎﻥ راوی است و ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﺷﻜﻲ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﻭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺭﺍﻟﻔﻨﻮﻥ ﺩﺭﺱ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪﻩ، ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺗﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﻋﺪﻩ ﻣﺮﺧﺼﻲ ﻋﺎﺟﻞ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ. اما در داستان تاقوک این چنین نیست. چون هم کاووس و هم سیاوخش به کارهای که میکنند آگاهی کامل دارند. ولی ذهن میرزا احمد خان کاملا ذهنی چند پاره و به شدت مریض است ودر ضایعه روانی که گیر کرده است دچار نوعی هم هویتی با مابقی شخصیتهای داستان میشود. این اتفاق هم هویتی برای من در داستان صدای جیرجیرکی یک زن میافتد، نه در تاقوک.
** در داستان کوتاه هیچکس، شما دنیا نو و بکری را آفریدهاید که مختص به شماست. اینکه شخصیتهای داستان بتوانند صدا و سایه هم را قرض بگیرند. لطفا کمی در مورد این داستان بگوئید؟
من زیاد نمیخواهم وارد جزئیات پست مدرنیستی این اثر بشوم. این مسأله را به منتقدان و مخاطبان ادبی میسپارم. این اثر بیشک با هویت مستقلی که دارد شاید بتواند یکی از داستان کوتاههایی بشود که اگر خوانده شود و درست تحلیل شود، تا سالهای سال در موردش نقدهای متفاوتی نوشته بشود. من این داستان کوتاه را تبدیل به یک رمان کردم که اگر توسط ناشر خوبی منتشر شود، شاید مسیر ادبی من هم تغیر کند. مهمترین مسأله برای من در این داستان، مسأله هویت انسان است.
** در سالهای اخیر، حضور یا ادارهی برخی جلسات و نشستهای ادبی، بخشی از فعالیتهای شما را تشکیل داده است. تعامل و ارتباط با نویسندگان جوان، چه تصویری از وضعیت فعلی و آینده داستاننویسی در ایران را برای شما متصور میکند؟
در وهله اول باید عرض کنم که وضعیت داستان نویسی امروز وضعیت بهتری دارد نسبت به وضعیت شعر. جوانهایی که الان برای نشست خودم و حتی جشنوارههایی که داورشان بودهام، داستان فرستادند، تا حدودی با زبان و تکنیک و فرم و حتی ایدههای خلاقانه و بکر، داستان مینویسند؛ هرچند خیلیها هم تحت تاثیر نویسندههای بومی و غیربومی هستند؛ اما این تاثیر، روند روبهرشدی دارد. من به آینده داستان نویسی در ایران تا حدودی امیدوار هستم.
** همانطور که میدانیم؛ نشر کتاب در شرایط فعلی، با محدودیتهای فراوانی روبهروست. این مساله به نظر شما، چقدر میتواند مانع انتشار آثار باکیفیت ادبی شود؟
همانطور که شما هم اشاره کردید، این مسأله تو ادبیات باعث شده که خیلی از نویسندگان خوب شهرستانی از ادبیات فاصله گرفتهاند یا دیگر نمینویسند، یا اگرهم مینویسند، کتابهاشان در گوشهای خاک میخورد. و مسأله دوم اینکه ناشران خوب، به کل مجموعه داستان را از سبد کتابهاشان حذف کردهاند و تک و توک، مجموعه داستان منتشر میکنند. و اکثر ناشرها سراغ ترجمه و انتشار رمانهای ترجمه میروند که دودش توی چشم نویسندگان وطنی میرود.
** فکر نمیکنید این محدودیت ایجابی، دستکم باعث شود جلوی انتشار یکسری کتاب بیکیفیت را بگیرد؟
هر نشری کارشناس مربوط به خودش را دارد. پس اگر نشری کتابی بیکیفیت منتشر میکند، انتخاب خودش است. چراکه خیلی از ناشرها بیشتر به فکر جیب خودشان هستند و از مولفهای بدبخت برای انتشار کتابهای بیکیفیت، پولهای گزافی میگیرند. ناشرها میتوانند جلو انتشار کتابهای بیکیفیت را بگیرند؛ اگر دلشان بخواهد.